شايان دادورشايان دادور، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

بهترین من

لج بازي

این روزا که  اقتضای سنته بسیار لج بازی می کنی مخصوصاً با من . چون ازینکه می رم سر کار خیلی ناراحتی و منو مقصر می دونی . ببخشید پسرم فقط همین........ ...
2 مهر 1392

سالگرد ازدواج

شایان عزیزم امروز١٦ شهریور سالگرد ازدواج من و علیرضاست امسال ششمین سالگرد ازدواجمونه و من و بابا خدا رو شکر می کنیم که هنوز مثل روز اول و شایدم بیشتر همدیگرو دوست داریم و همچنین تو رو که زیباترین و شیرین ترین اتفاق این ازدواجی ...
16 شهريور 1392

فتتگر

یه روز تو خیابون راه می رفتیم تو گفتی سارا فتتگر و ببین. من گفتم شایان چی می گی ؟ تو گفتی اوناهاش ببین بعد من یه آقای رفتگرو دیدم داره جارو می کنه گفتم شایان اون رفتگره نه فتتگر گفتی آخه من بلد نیستم و من شرمنده شدم یه روز علیرضا که از اداره اومد خونه دم در منو بوس کرد تو مارا نگاه کردی به من گفتی شوهرته ؟؟؟؟؟ به علیرضا گفتی زنته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باهوششششش تو ماشین معمولاً با خودت حرف می زنی . اون روز داشتی میگفتی سارا یادت نباشه ( یادت نره ) برام پیتزا و نوشابه بخری.  دیشب برای خودت نقاشی می کشیدی. رو یه صفحه همش خطهای صاف می کشیدی و هر خط هم یه نفری بود. یهو گفتی: اینم آقای موسبی, اینم خانوم موسبی, اینم بچه موسبی ( موسو...
10 شهريور 1392

محرم

پسری بازم معذرت می خوام که اینقدر مطالب پراکندست محرم پارسال علیرضا برات لباس حضرت علی اصغر برات خرید. انشا الله خدا نگهدارت باشه و همیشه دوستدار اهل بیت باشی ...
30 مرداد 1392

مسافرت

عزيز دلم وقتي يك سالت بود با دوست عليرضا اصفهان و شيراز رفتيم و اين اولين سفر تو بود البته در كنار جذابيتهاش خيلي سخت گذشت. حدود 4 ماه بعدش هم با قطار رفتيم مشهد ( با خاله بهاره و عمو علي) كه خوش گذشت. سال بعدش حدود دو سالگي تو با دوستاي دوران ليسانس من و شوهرا و بچه هاشون رفتيم شمال( متل قو) كه خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و عالي بود و تو هنوز خاطراتش تو ذهنته اينم چند تا عكس از مسافرتها: نيكان دوست و برادر عزيزت( پسر خاله سارا) ويلاي خاله سارا اينا كنار دريا يه روز همگي رفتيم پارك و شماها حسابي بازي كردين از مشهد يه دونه ازين كلاه ها خريديم. اينم يخچال هتل كه روز آخر تبديل به فريزش كردي و همه خوراكي هامون يخ ز...
29 مرداد 1392

بدون عنوان

پسری تو این عکس که بعد از یکسالگی تو هستش. یه روز نون خریده بودیم و من داشتم خوردش می کردم. تو داشتی فوتبال نگاه می کردی یهو خیلی خونسرد نصف نون رو برداشتی خوردی نوش جان نفسی ...
27 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهترین من می باشد