شايان دادورشايان دادور، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

بهترین من

شايان، ناهيد جون و عمه

بعد از كلي برنامه ريزي ديروز يكشنبه تو با عمه و مامان ناهيد دوباره رفتي شهر موشها. توي سينما به قول خودت تريمانسو خوردي . بعد عمه از فروشگاه آقا بنفشه برات لباس مرد عنكبوتي خريد و شام هم با با رضا اينا رفتيم رستوران ترمه. خلاصه آقا شايان همه عاشقتن و دوست دارن برات هر كاري كه تورو خوشحال كنه انجام بدن. همه شاد و سلامت و خندون باشي زندگي من.
28 مهر 1393

شهر موشها

  عزيزدلم دومين سينمات هم رفتي و كلي ذوق كردي و رقصيدي. ديشب بهت خيلي خوش گذشت. وقتي فيلم تموم شد گفتي كي ميريم خود شهر موشها. مي خواستي از نزديك ببينيشون. شماره 1 اين فيلم من تقريباً هم سن تو بودم. اميد وارم شماره هاي بعديش هم بسازن و تو يه روزي بري با بچه هات ببيني ...
7 مهر 1393

خرس قطبی

امروز ساعت 6 صبح از خواب بيدار شدي و گفتي سارا كاش من خرس قطبي بودم. گفتم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتي اونوقت سفيد بودم و نرم بودم و با لك لك ها بازي مي كردم... فداي تو من بشم نازنيني گل من
3 شهريور 1393

اين روزها...

عزيزكم دير به دير ميام مي دونم. ولي اين به اين معني نيست كه تعريفام از تو كم شده. نه . تو بيشتر از قبل شيرين زبون شدي و صد البته آقا. تكه كلامات جالب شده. هر چي بهت مي گم مي گي باشه هر چي تو بگي. جديداً معلم بازي مي كني. بچه ها ببينيد اين دايناسوله ... به ناراحتي من شديداً واكنش مي دي و سعي مي كني هر جوري شده حمايتم كني. البته از خوبيات گفتم بگم كه كم فحش هم نمي دي بي پروا هر چي دلت بخواد. كوچيك و بزرگم برات فرقي نداره. شديداً علاقمند به ديدن سي دي هاي دورا و باب اسفنجي و ... هستي و گاهي 2 ساعت كامل مي شيني و از جات تكون نمي خوري . دوست داريم من و بابا قلب مايي گل نازنينم
22 مرداد 1393

چند تا مطلب

گل من تو حدود 6 ماه شير منو خوردي بعدش به خاطر يه سري مسائل ديگه به شيشه شير و پستونك عادت كردي. قبل از دوسالگيت پستونكو با كمك دكتر و به بهانه پليس ديگه نخوردي. ولي شيشه شير همچنان ادامه داشت تا ديروز كه شكست و ........ ديگه نگم كه چه جرياناتي داشتيم و لي كم كم داري عادت مي كني . الهي من بميرم برات كه اينقدر قشنگ با مسائل كنار مياي عشق من. امروز صبح كه داشتم ميذاشتمت خونه مامان ناهيد، رفتيم برات شير كاكائو بخريم مغازه بسته بود. گفتم اااااااه اين چرا بستس؟؟؟؟؟؟ گفتي: اشكال نداره شايد اونم يه بچه كوچيك داره كه بايد ببرش جونه مامان بزرگش. من چه كنم با اينهمه شعور نفسم. ___ خالم از كانادا اومد و كلي سوغات برات آورد. مليكا هم يه س...
16 تير 1393

ماه رمضان 93

پسرم ماه رمضان هم رسيدبا عطر و بوي وصف نشدني. تو بزرگ تر شدي و البته فهيم تر. يادش به خير كه پارسال با وجود تو چه جوري افطار مي كرديم. امسال آقا شدي و با ما افطار مي كني. نمي دونم چه تصوري از روزه داري!!! يه بار گفتي با ماشين خودمون مي ريم روزه!!!!! شيرين زبونم اميدوارم ساليان سال زنده باشي و به سن تكليف برسي و روزه بگيري و بنده خوبي براي خدا باشي. آمين
8 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهترین من می باشد